|
jadoo lahzast dirooz o farda nadare
|
||||
وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را به خاطر بسپار ! هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند. دیر. زمین تا آسمان گسترده شوی. درخت. شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند. به فراموشی سپرده بودند! اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست! زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی!!!
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین
دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی،
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.
وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی، پرواز را. راه رفتن بیاموز
+ نوشته شده در ساعت توسط ROYA |